خرید بک لینک
فکر می کردم گذر زمان آرام می کند غمی را که سالهاست گریبانم را محکم چسبیده و در تمام وجودم رخنه کرده است. قدیمی ها می گفتند خاک سرد است و آدم را آرام می کند. فکر می کردم که این درد هم درمانش دوره ای دارد و دوباره زندگی روی غلطک می افتد و همه چیز عادی می شود. بالاخره آدمی به امید زنده است اما اینها هیچکدام خواسته قلبی من نبودند و هیچکدام هم نشد. گذر زمان تازه ترش کرد. خاک، کارکردش آن نبود که می گفتند و آخرش دیدم که این درد درمان ندارد. اصلا من آرزو نمی کردم که خاطراتش برایم کمرنگ شود. برای اینکه خیلی لذت بخش است وقتی که من در خلوت خودم با او سخن می گویم. آن لحظه

برچسب: نویسنده: سارا رستگار تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 14:44

سال ۵۸ و زمانی که حضرت امام فرمان تشکیل بسیج را صادر کردند اموزشهای نظامی در برخی مراکز و مساجد راه افتاد و معمولا این برنامه ها هم شبها برگزار می شد. مسجد شیخ انصاری نزدیکترین مسجد به ما بود که من برخی شبها برای آشنایی با تفنگ ژ۳ می رفتم. چنان سرگرم می شدیم که یادمان می رفت نصف شب است و الان برگردیم حسابی با اعتراض پدر و نگرانی مادر روبرو می شویم. یادم هست شبی مادرم به اتفاق دایی ام دنبالم آمدند و وقتی دیدند همسن وسالهای من هم در این محفل هستند کمی آرام شدند. این پایه ای شد تا من کمی راحت تر در این برنامه ها شرکت کنم. هرچه به سال ۵۹ نزدیکتر می شدیم این آمو

برچسب: نویسنده: سارا رستگار تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 14:44

گاهی وقتها پیش می آمد که برای حفاظت از بعضی نقاط مهم شهر مثل مرکز انتقال برق از نیروهای مساجد کمک می گرفتند. اینکه گفتم حوزه های بسیج حد و مرز نداشت یک نمونه اش همین نگهبانیها بود. همین مز کز انتقال برق یا بقول خودمان ترانس موتور نزدیک مسجد نجفیه بود و کمی هم به مسجد امام حسن نزدیک بود اما از کرناسیان کمک می گرفتند نمی دانم چرا از مسجد امام حسن نیرو نمی گرفتند. شبی جمعی ازبچه های مسجد از جمله غلام حبیب زارع را آنجا بردند. شاید حج منصورظفری بتواند این بخش را کامل کند. من آن شب در مسجد پاس نیمه شب بودم. ساعت از یک نصف شب گذشته بود که صدای رگبار گلوله شنیدم که

برچسب: نویسنده: سارا رستگار تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 14:44

حکایت شلوغکاری و شیطنت بچه ها فقط به زیر زمین ختم نمی شد. همه ی اینها بچه های بی آزاری بودند اما وقتی فضا مهیا می شد شهر را بهم می ریختند . من چند باری صابون بچه ها در زیرزمین به تنم خورده بود. اما حکایت زیر زمین چشمه های دیگری هم داشت و کارنامه برخی از بچه ها در شیطنت از بقیه سنگین تر بود . عبدالرضا روضه سرا بیش از بقیه سهم داشت.روزی مسعود فتحی کفشهای ورزشی اش را گم کرده بود. مرتب از دیگران در مورد کفشهایش می پرسید. تمام گوشه و کنار مسجد را گشت اما پیدا نکرد. وقتی عبدالرضا فهمید که مسعود دنبال کفشهایش می گردد کاغذی برداشت و روی آن نوشت " یک جفت کفش ورزشی پیدا

برچسب: نویسنده: سارا رستگار تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 14:44

صفحه بندی